داستان امید
کسب درآمد
جستجوگر پیشرفته

در اسکینک
در كل اينترنت
درباره سايت
خبرنامه سایت
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

اعضای سایت
آرشیو
کدهای اختصاصی
تبادل لینک هوشمند
    عنوان لينك
    توضيحات :
    آدرس لينك
    كد امنيتي
عضویت
نام کاربری : <-SignUp-UserName->
رمز عبور : <-SignUp-Password->
تکرار رمز عبور : <-SignUp-RePassword->
ایمیل : <-SignUp-Email->
نام و نام خانوادگی : <-SignUp-Name->
کد امنیتی : <-SignUp-Captcha-Image->
<-SignUp-Captcha->
<-SignUp-Button->
ورود
نام کاربری : <-SignIn-UserName->
رمز عبور : <-SignIn-Password->
<-SignIn-Button->
  • بازدید : 146
  • نویسنده : مهدی
  • تاریخ : شنبه 14 اسفند 1395




  • در بيمارستاني، دو مرد در يک اتاق بستري بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بيماري ريوي بعد از ظهرها يک ساعت در تخت مي نشست تا مايعات داخل ريه اش خارج شود. اما دومي بايد طاق باز مي خوابيد و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده?هايشان، شغل، تفريحات و خاطرات دوران سربازي صحبت مي کردند. بعد از ظهرها مرد اول در تخت مي نشست و روي خود را به پنجره مي کرد و هر آنچه را که مي ديد براي ديگري توصيف مي کرد. در آن حال بيمار دوم چشمان خود را مي بست و تمام جزئيات دنياي بيرون را پيش روي خود مجسم مي کرد.

    او با اين کار جان تازه اي مي گرفت، چرا که دنياي بي روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضاي بيرون پنجره رنگ زندگي مي گرفت.

    در يک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره از رژه اي بزرگ در خيابان خبر داد. با وجود اين کهمرد دوم صدايي نمي شنيد، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقيش وصف مي کرد پيش رو مجسم مي نمود.

    روزها و هفته ها به همين صورت سپري شد. يک روز صبح وقتي پرستار به اتاق آمد، با پيکر بي جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود روبرو شد.

    پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اينکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بيرون نگاه کرد،

    اما...

    تنها چيزي که ديد ديواري بلند و سيماني بود.

    با تعجب به پرستار گفت:جلوي اين پنجره که ديواره!!!چرا او منظره بيرون را آن قدر زيبا وصف مي کرد؟

    پرستار گفت: او که نابينا بود، او حتي نمي توانست اين ديوار سيماني بلند را ببيند. شايد فقط خواسته تو را به زندگي اميدوار کند.


    بالاترين لذت در زندگي اينست که عليرغم مشکلات خودتان، سعي کنيد ديگران را شاد کنيد.

    شادي اگر تقسيم شود دوبرابر مي شود...

    اگر مي خواهيد خود را ثروتمند احساس کنيد ، کافيست تمام نعمتهايتان را، که با پول نمي توان خريد، بشماريد. زمان حال يک هديه است. پس قدر اين هديه را بدانيد.

    انسانها سخنان شما را فراموش مي کنند.

    انسانها عمل شما را فراموش مي کنند.

    اما آنها هيچگاه فراموش نمي کنند که شما چه احساسي را برايشان به وجود آورده ايد.

    به ياد داشته باشيد: زندگي شمارش نفس هاي ما نيست، بلکه شمارش لحظاتي است که اين نفس ها را مي سازند

    موضوع :
    امتیاز :
    نتيجه : مجموع 30 امتياز توسط 10 نفر
    ارسال نظر
    ورود
    پیوندهای روزانه
      آمارگیر
      • آمار مطالب
      • کل مطالب : 5
      • کل نظرات : 0
      • آخرین آپدیت سایت : ۱۳۹۷/۰۶/۲۸
      • رتبه سایت گوگل :
      • ورودی امروز گوگل :
      • ورودی دیروز گوگل :
      • تعداد اعضای خبرنامه : 0
      • آمار کاربران
      • افراد آنلاين : 1
      • تعداد اعضا : 0
      • آمار بازدید
      • بازديد امروز : 2
      • بازديد ديروز : 0
      • بازديد هفته : 2
      • بازديد ماه : 2
      • بازديد سال : 1083
      • بازديد کلي : 1267
      • مشخصات شما
      • آی پی شما : 54.92.190.11
      • نمایشگر شما : Unknown ?
      • سیستم عامل : unknown
      • تاریخ امروز : چهارشنبه 28 شهریور 1397
      • آخرین ورود : 3:18 عصر
      عضویت سریع
        <-FastRegisterForm->
      چت باکس

        نام :
        وب :
        پیام :
        2+3=:
         
        (Refresh)
      برچسب سایت
    • , , , ,