فیسدانلود5
کسب درآمد
جستجوگر پیشرفته

در اسکینک
در كل اينترنت
درباره سايت
خبرنامه سایت
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

اعضای سایت
آرشیو
کدهای اختصاصی
تبادل لینک هوشمند
    عنوان لينك
    توضيحات :
    آدرس لينك
    كد امنيتي
عضویت
نام کاربری : <-SignUp-UserName->
رمز عبور : <-SignUp-Password->
تکرار رمز عبور : <-SignUp-RePassword->
ایمیل : <-SignUp-Email->
نام و نام خانوادگی : <-SignUp-Name->
کد امنیتی : <-SignUp-Captcha-Image->
<-SignUp-Captcha->
<-SignUp-Button->
ورود
نام کاربری : <-SignIn-UserName->
رمز عبور : <-SignIn-Password->
<-SignIn-Button->
  • بازدید : 27
  • نویسنده : مهدی
  • تاریخ : شنبه 14 اسفند 1395




  • در بيمارستاني، دو مرد در يک اتاق بستري بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بيماري ريوي بعد از ظهرها يک ساعت در تخت مي نشست تا مايعات داخل ريه اش خارج شود. اما دومي بايد طاق باز مي خوابيد و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده?هايشان، شغل، تفريحات و خاطرات دوران سربازي صحبت مي کردند. بعد از ظهرها مرد اول در تخت مي نشست و روي خود را به پنجره مي کرد و هر آنچه را که مي ديد براي ديگري توصيف مي کرد. در آن حال بيمار دوم چشمان خود را مي بست و تمام جزئيات دنياي بيرون را پيش روي خود مجسم مي کرد.

    او با اين کار جان تازه اي مي گرفت، چرا که دنياي بي روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضاي بيرون پنجره رنگ زندگي مي گرفت.

    در يک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره از رژه اي بزرگ در خيابان خبر داد. با وجود اين کهمرد دوم صدايي نمي شنيد، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقيش وصف مي کرد پيش رو مجسم مي نمود.

    روزها و هفته ها به همين صورت سپري شد. يک روز صبح وقتي پرستار به اتاق آمد، با پيکر بي جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود روبرو شد.

    پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اينکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بيرون نگاه کرد،

    اما...

    تنها چيزي که ديد ديواري بلند و سيماني بود.

    با تعجب به پرستار گفت:جلوي اين پنجره که ديواره!!!چرا او منظره بيرون را آن قدر زيبا وصف مي کرد؟

    پرستار گفت: او که نابينا بود، او حتي نمي توانست اين ديوار سيماني بلند را ببيند. شايد فقط خواسته تو را به زندگي اميدوار کند.


    بالاترين لذت در زندگي اينست که عليرغم مشکلات خودتان، سعي کنيد ديگران را شاد کنيد.

    شادي اگر تقسيم شود دوبرابر مي شود...

    اگر مي خواهيد خود را ثروتمند احساس کنيد ، کافيست تمام نعمتهايتان را، که با پول نمي توان خريد، بشماريد. زمان حال يک هديه است. پس قدر اين هديه را بدانيد.

    انسانها سخنان شما را فراموش مي کنند.

    انسانها عمل شما را فراموش مي کنند.

    اما آنها هيچگاه فراموش نمي کنند که شما چه احساسي را برايشان به وجود آورده ايد.

    به ياد داشته باشيد: زندگي شمارش نفس هاي ما نيست، بلکه شمارش لحظاتي است که اين نفس ها را مي سازند

    موضوع :
    امتیاز :
    نتيجه : مجموع 15 امتياز توسط 5 نفر
  • بازدید : 27
  • نویسنده : مهدی
  • تاریخ : شنبه 14 اسفند 1395




  • نيمروز بود کشاورز و خانواده اش براي نهار خود را آماده مي کردند . يکي از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادري سفيد رنگ هم در آنجا بود که فکر مي کنم پادشاه ايران در ميان آنان باشد. سه پسر از ميان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند: زمان مناسبي است که ما را به خدمت ارتش ايران زمين درآوري ، پدر از اين کار آنان ناراضي بود اما به خاطر خواست پيگير آنها پذيرفت و به همراهشان به سوي اردو رفت .

    دو جنگاور در کنار درختي ايستاده بودند که با ديدن پدر و سه پسرش پيش آمدند : جنگاوري رشيد که سيمايي مردانه داشت پرسيد چرا به سپاه ايران نزديک مي شود . پدر گفت فرزندانم مي خواهند همچون شما سرباز ايران شوند .

    جنگاور گفت تا کنون چه مي کردند . پدر گفت همراه من کشاورزي مي کنند .

    جنگاور نگاهي به سيماي سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بيايند زمين هاي کشاورزيت را مي تواني اداره کني ؟

    پيرمرد گفت آنگاه قسمتي از زمين ها همچون گذشته برهوت خواهد شد .

    جنگاور گفت : دشمن کشور ما تنها سپاه آشور نيست . دشمن بزرگتري که مردم ما را به رنج و نابودي مي افکند گرسنگي است . کارزار شما بسيار دشوارتر از جنگ در ميدانهاي نبرد است .

    آنگاه روي برگرداند و گفت مردم ما تنها پيروزي نمي خواهند آنها بايد شکم کودکانشان را سير کنند . و از آنها دور شد .

    جنگاور ديگري که ايستاده بود به آنها گفت سخن پادشاه ايران فرورتيش ( فرزند بنيانگذار ايران دياکو ) ! را بگوش بگيريد و کشاورزي کنيد . سپس او هم از پدر و سه برادر دور شد .

    فرزند بزرگ رو به پدر پيرش کرد و گفت : پدر بي مهري هاي ما را ببخش تا پايان زندگي سربازان تو خواهيم بود .

    سخنان پادشاه ايران فرورتيش نشان مي دهد زمامداران ما از آغاز تلاش مي نمودند نان مردم را تامين کنند .

    موضوع :
    امتیاز :
    نتيجه : مجموع 15 امتياز توسط 5 نفر
  • بازدید : 24
  • نویسنده : مهدی
  • تاریخ : شنبه 14 اسفند 1395




  • يکي از نمادهاي مقدس در آيين مسيحيت پليکان است.

    دليل آن اين است در صورت نبودن غذا نوک خود را به گوشتش فرو مي برد و از آن جوجه هاي خود را تغديه مي نمايد.

    ما اغلب قادر به درک نعمتهايي که داريم نيستيم.
    داستاني وجود دارد که در آن پليکاني در يک زمستان سخت از گوشت خود جوجه هايش را تغذيه کرد و هنگامي که عاقبت از شدت ضعف جان داد يکي از جوجه هايش به ديگري گفت: بالاخره خلاص شديم! از غذاي تکراري آن هم هر روز خسته شده بودم .

    موضوع :
    امتیاز :
    نتيجه : مجموع 15 امتياز توسط 5 نفر
  • بازدید : 23
  • نویسنده : مهدی
  • تاریخ : شنبه 14 اسفند 1395




  • کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روز اتفاقي توي يک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از تو چاه بيرون بياورد. براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زود تر بميرد و زياد زجر نکشد.

    مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاک زير پايش بالا مي آمد سعي مي کرد روي خاکها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.

    موضوع :
    امتیاز :
    نتيجه : مجموع 15 امتياز توسط 5 نفر
  • بازدید : 25
  • نویسنده : مهدی
  • تاریخ : شنبه 14 اسفند 1395



  • شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
    استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
    شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
    استاد پرسيد: چه آوردي؟
    و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم،

    خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
    استاد گفت : عشق يعني همين!
    شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
    استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
    شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت.
    استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
    استاد باز گفت: ازدواج يعني همين!!

    موضوع :
    امتیاز :
    نتيجه : مجموع 15 امتياز توسط 5 نفر
    ورود
    پیوندهای روزانه
      آمارگیر
      • آمار مطالب
      • کل مطالب : 5
      • کل نظرات : 0
      • آخرین آپدیت سایت : ۱۳۹۶/۱۲/۰۱
      • رتبه سایت گوگل :
      • ورودی امروز گوگل :
      • ورودی دیروز گوگل :
      • تعداد اعضای خبرنامه : 0
      • آمار کاربران
      • افراد آنلاين : 1
      • تعداد اعضا : 0
      • آمار بازدید
      • بازديد امروز : 2
      • بازديد ديروز : 0
      • بازديد هفته : 2
      • بازديد ماه : 30
      • بازديد سال : 30
      • بازديد کلي : 214
      • مشخصات شما
      • آی پی شما : 54.167.75.28
      • نمایشگر شما : Unknown ?
      • سیستم عامل : unknown
      • تاریخ امروز : سه شنبه 1 اسفند 1396
      • آخرین ورود : 4:40 صبح
      عضویت سریع
        <-FastRegisterForm->
      چت باکس

        نام :
        وب :
        پیام :
        2+3=:
         
        (Refresh)
      برچسب سایت
    • , , , ,